تبليغاتX
مرهم
مرهم
*~*~یک روز زندگی ~*~*

 

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

 

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

 


[ ]


| *| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:38 توسط مریم |
*~*~ رسم خوب اوج گرفتن~*~*

 عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!

می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند.

به محض این‌که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با چرخش خود به‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند.

وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین ضربه‌های گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.

او نه‌تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌ چراکه می‌داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.

انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به‌طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش‌تر از جریان موافق شما باشد.

پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود‌ بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به‌ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته‌ی خویش نزدیک سازید.

نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم می‌شود که درحال حاضر، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی‌تان ‌را دارند.

این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به‌موقع، از این نیرو برای بالا‌رفتن و اوج‌گرفتن استفا‌ده کنید.

پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گله‌مند نباشید. این‌ها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگی‌تان حاصل نگردد.

به‌جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت‌ها و سختی‌های زندگی بیندیشید.

خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ‌می‌دهد که به‌ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر‌چه رقم می‌زند، خیر و برکت و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان‌های مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بال‌های خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم.
 
 


| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 14:46 توسط مریم |
*~*~ای که امام عشقی تکبیر کن که مستی!~*~*

ای که امام عشقی تکبیر کن که مستی

دو دست را برافشان بیزار شو زهستی

از عرفه حرکتش اغاز می شود. حرکتی که بر بلندای نام عشق خوش نشسته است. حرکتی که تجلی تکبیر عاشقانه مولایی است که به تبع رسول مهر و رحمت تمام جان را و تمام آشنایان را به قماری عاشقانه فرا می خواند، تا امروز چون مایی بنشینیم و تنها جلوه و رقص شمشیر را ببینیم و فراموش کنیم

رقص و جولان بر سر میدان کنند

رقص در میدان خون مردان کنند

در هوای عشق حق رقصان شوند

همچو قرص بدر بی نقصان شوند

چون رهند از دست خود دستی زنند

چون نهند از نقص خود نقصی زنند

96320_2th01

و چه غافل نشسته ایم که محرم برایمان ماه نوحه است و گریه و بر این باوریم که بر عزای حسین می گرییم و فراموش کرده ایم که باید گریه بر تن و روح مرده خود کنیم، زانکه بد مرگی است این خواب گران. چقدر تجلی عاشقانه مرگش را با روضه خوانی های پر مرگ خویش آغشته ایم و ندانسته ایم که نکته بزرگ عاشورا نه لب تشنگی که تشنگی وصال معبودی بود که در عشقش، مردن را شاید.

با افتخار فریاد رسای او را و شعار پرشعور هیهات من الذله را تنها در جنگ و خون و اتش و شمشیر دیده اند. چقدر نهال باورمان نحیف و دست تبلیغات بی بصیرتان فربه بود که سجده های بسیار و بکاء آن بزرگوار را تنها به عزای حسین گریستن تفسیر کردیم. حسین آیتی از عشق به خدا و مردم سرزمینی است که بارها و بارها از جفایشان شنیده ایم. حسین درس زندگی می دهد در عرصه ای  که نماز مرگش می خوانند. حسین تکبیر عشق می گوید در اخرین نماز زندگی. اگر حکابت کربلای حسین متفاوت از دیگر امامان است، ازیروست که حکایت عشق حسین حکابت دیگری است.

بمیرید بمیرید در این عشق بمبرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ نترسید

وزین خاک برآیید سموات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببریرد

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه شهیرید

اشعار از مولانا



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 16:53 توسط مریم |
*~*~جدال بين روزهاي سخت و انسان هاي سخت~*~*

در جدال بين روزهاي سخت و انسان هاي سخت، اين انسانهاي سخت هستند که مي مانند نه روزهاي سخت.


| *| نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 15:24 توسط مریم |
*~*~چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...~*~*

شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است .

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود

و این نشانه یک جامعه مرده است

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

 


| *| نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 12:1 توسط مریم |
*~*~دیرزی~*~*

 

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

 

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

 

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

 

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

 

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

 

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

» شعرنوشت: همین داستان سرودن «بوی جوی مولیان» و این «ی»های رها در این غزل، به اندازه کافی دلنشین هست که نیازی به هیچ سخنی در بزرگداشت مقام رودکی نباشد! حالا دارم همین شعر را با صدای بنان می شنوم. در دوران دبیرستان یکی از دوستانم که علاقه مشترکی به این شعر داشتیم میگفت: اگر صاحب دختر شدی، اسمش را بگذار پرنیان! پیش از رودکی، واژه و شعر بود اما لطافت شعر پیدا نبود. از آن روزی که «میر» با نوای شعر و موسیقی رودکی از خود بی خود شد و راه بازگشت به بخارا در پیش گرفت، نزدیک هزار و صد و پنجاه سال گذشت. گرچه در این شعر، رودکی آرزوی «دیرزی» بودن برای بخارا و میرش دارد؛ اما این شعر رودکی بود که «دیرزی» شد و ماند.



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 10:48 توسط مریم |
*~*~دوستان شیطان~*~*

اتفاقی درمیان آرشیو مجلات مان با مجله دنياي سخن،برخوردم  شماره مهرماه  1367. در صفحه ای از این نشریه به نامه ای از برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان روبرو شدم. خواندن این نامه موجب شد بفهمم که چقدر خلقیات برخی ها شبیه گنده ترین کره بزهایی هست که شاو  آن را دوستان شیطان خطاب کرده است.

خطاب به شیطان

دوستان تو گنده‌ترين كره‌بزهاي هستند كه من مي‌شناسم.

 دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زده‌اند.

 پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخورده‌اند.

 آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيده‌اند.

 دانش نياموخته‌اند، گواهينامه دانشگاه دارند.

 مومن نيستند، مسجد برو هستند.

 دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداب‌اند.

 پرهيزگار نيستند، بزدل‌اند.

 حتي بدكار نيستند، فقط سست‌اند.

هنري نيستند، شهوتي‌اند.

 منعم نيستند، پول دارند.

 دلبستگي ندارند، بنده‌وار مطيع‌اند.

 پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليم‌اند.

 مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.

 شجاع نيستند، شر به‌پا مي‌كنند.

 مصمم نيستند، لجوج‌اند.

 براي خود احترام ندارند، تنها افاده مي‌كنند.

 مهربان نيستند، هرگلي‌اند.

 سبك سنگين نمي‌كنند، رودر بايستي مي‌كنند.

 انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفته‌اند.

 قوه خيال ندارند، خرافات دارند.

عدالت نمي‌كنند، تلافي مي‌‌كنند.

 انضباط ندارند، افسار برگردن دارند

و اصلا صادق نيستند، فرد فرشان تا آخرين ريشه روحشان...



| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 10:17 توسط مریم |
*~*~عید قربان~*~*

اگر مابه جای ابراهیم خلیل الله بودیم آیا عاقبت پا در صحنه قربانی کردن عزیزترین عزیزمان می گذاشتیم  یا نه؟

نمی دانم  هر یک از ما چند بار در شرایط مشابهی قرار گرفتیم و برای گام ننهادن و فرار از آن وسوسه شدیم؟ چقدر به احتراز از برداشتن قدمی خالص برای خدا فکر کردیم و به چنین  وسوسه ها بها داده ایم؟

ابراهیم که پیامبر بود و لقب دوست خدا را داشت سه بار وسوسه شد تا اینکه بالاخره نیروی اراده و ایمان بر نفسش غلبه کرد. این نفس انسان است که مایه امتحان می شود. چرا که جز خود و خودخواهی و خودبینی هیچ نمی شناسد، مگر به نیروی عشق و یقین. همان عشقی که ابراهیم را به حرکت آورد و  گام هایش را  استوار را ساخت و ... اسماعیل را چه تسلیم در برابر این امتحان یافت.

امتحان ابراهیم و اسماعیل از نوع امتحان هایی است که همه ما در طول زندگی پیش روی خود می بینیم، اگر چه در اغلب موارد ابعاد بسیار کوچک تری دارد. عموما هم داد و فغان و صدای ما را برای لعن و نفرین به روزگار بلند می کند.

ابراهیم و اسماعیل البته از این آزمون سربلند برآمدند و ... در پی این سربلندی  دیگر نیازی به بریدن و تیغ نبود؛  امتحان انجام و مقصود حاصل شده بود...  

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 8:58 توسط مریم |
*~*~دوست داشتن بدون قید و شرط~*~*

یکروز پسر غمگینی  نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را چیده و به بازاربازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می­خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه­های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه­ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه­های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت­تر از همیشه برگشت و گفت: می­دانی؟ من از همسر و خانه­ام خسته شده­ام و می­خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله­ای برای مسافرت ندارم.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید.. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟
عیب جامعه این است که همه می­خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی­خواهد انسان مفیدی باشد.
درختان میوه خود را نمی­خورند،
ابرها باران را نمی­بلعند،
رودها آب خود را نمی­خورند،
چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.
در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می­کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
هر چه بیشتر بدست می­آوری، هرچه کمتر می­بخشی، کمتر داری
زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها
این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می­تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟
 



| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 13:26 توسط مریم |
*~*~همه چیز به خودمون بستگی داره~*~*

در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب­های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می­کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر بشیم.
لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او می­بایست نیکی را به شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می­کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی­اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهره­اش اتودها و طرح­هایی برداشت.
سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم­کم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده­پوش و مستی را در جوی آبی یافت.
از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی­فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوینچی از خطوط بی­تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، طرحی کشید.

وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه­ای از شگفتی و اندوه گفت:
- ((من این تابلو را قبلاً دیده­ام))
داوینچی شگفت زده پرسید:
- ((کجا؟))
- سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز می­خواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.
جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم، خودمون رو از دست می­دیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم.
حرفم رو با یک بیت شعر و چند جمله تموم می­کنم:
مولوی:
ساعتــی میزان اینی، ساعتــی میـــــــــــزان آن
یک نفس میزان خود باش تا شوی موزون خویش
ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست می­دهیم.
به دنیا آمده­ای، درست مانند کتابی باز و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر.
خالق سرانجام خود باش. همچون بذر بمانی و بمیری اما می­توانی گل باشی و بشکفی، می­توانی درخت باشی و ببالی.

شاد و پیروز باشید



| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 10:55 توسط مریم |